تبليغاتX
به خاطر رویاهایم ادامه می دهم...
به خاطر رویاهایم ادامه می دهم...
 
قالب وبلاگ

من هیچ وقت دوست صمیمی نداشتم. ینی مث بقیه هم کلاسیام دوستی رو نداشتم که همیشه باید با هم یه جا بشینیم و تمام جیک و پوک همو بدونیم. اگه اون یکی نبود واسه ش جا بگیریم یا بدون اون یکی هیچ جای دیگه حاضر نشیم . از همه مهم تر هیچ وقت پشت شو خالی نکنیم.

یکی از چیزایی که تو دوران تحصیل حسابی آزارم میداد این بود که اگه با یکی بحثم می شد یا احیانا جنگی! دوست یا دوستای طرف با اینکه هم کلاس منم بودن سریع میومدن و پشت شو می گرفتن و چن نفری منو مغلوب می کردن.دوستایی که من هیچ وقت نداشتم.

حتی شده بود به یکی اعتماد کامل کنم و پیش خودم بگم این یکی دیگه خودشه و مثلا روزهایی که نبود برای اینکه طرف ضرر نکنه هواشو داشتم و نمیذاشتم چیزیو از دست بده ولی در موقعیت های مشابه در مورد من اصن طرف منو یادش هم نمیومد

هییییییییییییییییییییییی! واقعا نمی دونم راز این همه محبوبیت!!! من چی بود

الان که این پست و کامنت هاشو دیدم یاد اون موقع ها افتادم. از ته دلم گفتم خوش به حال گیلاسی


[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 3:47 PM ] [ 9 ]

الان سوال من اینه به هم خوردن آنزیم های کبد باعث چاق یا لاغر شدن میشه؟

دارم خودمو حلق آویز می کنم دریغ از آب کردن 1 گرم

[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 1:33 AM ] [ 9 ]

کلا این دکتر داره منو اسگل می کنه!

تازه گیا برام تشخیص دویک داده

حرصم می گیره وقتی از اولش رک و پوست کنده بهم نمی گه که چی داره سرم میاد

آیا این جنگولک بازیا از قوانین پزشکیه؟

[ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ] [ 1:35 PM ] [ 9 ]

خب راستش کم کم دارم می ترسم.

از این همه برو بیا و آزمایش و بیمارستان و یه سری دری وری دیگه تو همین مایه ها

امروز صب که پا شدم چن لحظه عضله پام گرفت عجب دردی داشت تو اون لحظه به این فک میکردم اگه دکی بخواد LP م کنه چه دردی بکشم

فعلا دارم آزارام مصرف میکنم. به خاطر پالس که حسابی چاق شدم حالا موهام هم که بریزه میشه نور علی نور! (البت دکی گفت نمی ریزه ولی تو نت نوشته بود میریزه)

ولی خداییش انقد که چاق شدنم رو مخم پاتیناژ میره بی حسی بدنم نمیره D;

احساس می کنم مث یه درخت دارم خشک می شم.الان کمرم هم همین جوری شده و هی حس ش داره به طرف بالا میره. همه کسایی که مث منن این جوری می شن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


[ شنبه 19 فروردین1391 ] [ 2:30 AM ] [ 9 ]

کلافه  م. شبا اصن نمی تونم با آرامش بخوابم همه ش خوابای عجیب غریب می بینم.

همچنان باید کورتون مصرف کنم.در سال نهنگ دارم به ابعاد نهنگ در میام! مخصوصا صورتم خیی گرد و حال به هم زن شده  واقعا حالم داره از خودم به هم می خوره...

هر لحظه دارم بهش فک می کنم به اینکه چقد می خواد پیش بره به این مرض لعنتی به MS

ولی وقتی به بقیه که از من بدترن فک می کنم فقط یه جمله از ذهنم عبور میکنه

خدایا شکرت...

[ سه شنبه 8 فروردین1391 ] [ 3:52 PM ] [ 9 ]

بالاخره من کمتر از 24 ساعت مونده به آغاز سال نو خودمو به خونه رسوندم.بیمارستان بودن من تو این هفته آخر سال حال همه رو تو خونه داغون کرده بود.من بودم که هی باید الکی می خندیدم بلکه بقیه دلشون خوش باشه

تازه چقد از کارای عیدمونم مونده بود.

پرونده پزشکی مو گرفتم دستم هی بالا پایین می کنم ببینم می تونم دست خط دکتر ( که داره بندری میزنه!) رو بخونم بیام تو اینترنت سرچش کنم یا نه

از وقتی رفتم مطبش هی داره خبرای بد و بدتر میاد.

اولیش این بود که من فک می کردم التهاب برطرف می شه و کلا میره گور به گور می شه و اینا ولی اونجا یه مریضی که التهاب تو مغزش داشت گفت نه عمرا از بین نمی ره فقط کنترل میشه

ای تو روح و روان این اطلاعاتی که مریضا قبل از اینکه نوبتشون بشه در اختیار هم میذارن

بعدش هم اون مکثی که دکتر کرد وقتی ازش پرسیدم دقیقا چمه تمام اجدادمو جلوم ظاهر کرد. ولی خداییش الان زیاد بهش فک نمی کنم.

و از همه بدتر اینکه یه هفته بیمارستان بودم و هیچ تغییری نکردم.

فعلا خونه م و پای کامپیوتر هم یاد نمی تونم بیام.پدر چشمام داره درمیاد.

تنها چیزی که این وسط منو خیلی خوشحال می کنه این بود که من 91 رو با یه آرامش خاصی شروع کردم البته یه آرامش بعد از یه دوره مصیبت بار

[ چهارشنبه 2 فروردین1391 ] [ 4:54 PM ] [ 9 ]

واااااااااااااااااااااااااااااااااای

همه ش تقصیر خودمه که هی فک کردم یه چیز دیگه ست التهاب نیست

انقد بهش فک کردم تا سرم اومد

احتمالا مجبور شم سال جدید رو تو بیمارستان شروع کنم

جالبیش اینه که وقتی دکتر گفت دقیقا بیماریم چیه نیشم تا بناگوش باز بود ولی مطمئنم خنده م هیستریک نبود D;

[ دوشنبه 22 اسفند1390 ] [ 10:0 AM ] [ 9 ]

اصلا دلم نمی خواد نوروز بیاد! حس ش نیس

هرسال این موقع واسه خودم تو شلوغی بازار می لولیدم اما حالا چی

دوباره باید برم بیمارستان ولی گذاشتمش بعد از عید اصلا دلم نمی خواد این عید حال همه خانواده به خاطر من خراب شه

راستش الانم که این کار رو عقب انداختم وضعیتم بدتر شده ولی به کسی بروز ندادم آخه چه کنم من آرامش خانواده مو به سلامتی م ترجیح میدم.

[ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 6:13 PM ] [ 9 ]
و اینک ادامه ماجرا


ادامه مطلب
[ شنبه 6 اسفند1390 ] [ 3:21 PM ] [ 9 ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

9 هستم و خیلی ناگهانی بیمار شدم ولی نمی خوام به خاطر محدودیت های به وجود اومده ناامید شم.
هنوز رویاهای زیادی دارم که بهشون نرسیدم.
دوستان